رمان در ماه اوت همدیگر را می بینیم حکایت سفر هر ساله آنا مگدالنا بچ بود، زنی چهلوشش ساله، به جزیرهای بر سر قبر مادرش است. او نمیداند که مادر چرا این جزیره را برای منزل جاودانیاش برگزیده، اما حس میکند که رازی در کار است.
نمیخواهم فراموش کنم کیستم و چرا به اینجا آمدهام. نمیخواهم با حرفهای زیبا، با سرودهای روحانی، مرا خواب کنند. نمیخواهم احساسات خوب به من عاریه بدهند. من مهربان نیستم. من دیوم، همین و بس.
ستاره ی دور دست (۱۹۹۶) یکی از رمانهای کوتاه بولانیو و درباره زندگی چند دانشجوی شاعر جوان در خلال جریانات سیاسی شیلی است و ایدر شخصیت عجیب این داستان در کارگاه های شعرخوانی حضور دارد.