صدای جا انداختن خشاب برای او آرام بخش ترین انعکاس جهان بود. جنون در سرش شیهه میکشید. صدای زوزه ی گرگ ها بلند شد و اسلحه را جلو برد چشمان مرد از حدقه بیرون زد کشان کشان و رعشه دار خودش را روی زمین عقب کشید نگاه سبز او درخشید فرشته ی مرگ را میدید که با بالهایی باز شده همان دور و اطراف دوران میکند.
صورت مرد خون آلود بود دست های او هم از سرخی اش بی بهره نبود. عرف همین است که قاتل خون مقتول را با تمام وجود لمس کند.